کوچک که بودم ٬ وقتی مهر را از سجاده ی مادرم می قاپیدم و در جهت عکس به مادرم ٬ به نماز می ایستادم و موقع قنوت دست هایم را بالا می گرفتم و خون کمتر به درون دست هایم می دوید ٬ ان وقت بود که سرخی دستانم کمتر می شد و من فکر می کردم به خاطر نماز دست هایم نورانی شده .
عصر های ماه رمضان که کودکی من در ان می گذشت ٬ ضعف های روزه های ناقص ٬ رنگ پریدگی صورتم یا حتی وقتی که سحر ها از بی اشتهایی به خدا چشم غره می رفتم را از یاد برده ام .
شاید زیبا ترین ثانیه ها ٬ تیک تاک های ساعت ٬ ساعتی قبل از اذان مغرب باشد ؛ نمی دانم چه حسی در این اشفته احوال نهفته است : نمی خواهم هم بدانم . فقط می خواهم در ان غرق شوم . در نور و معنویت ان .

